X
تبلیغات
رایتل

کتابخانه ی عمومی آیت اله فیاضی روستای نیر

ورود شما را به این وبلاگ گرامی می داریم.

آرشیو

تاریخ: 1396/07/17 ساعت: 14:42

 معرفی کتاب «برج قحطی»

این رمان روایتگر بخش‌هایی از تاریخ محلّی یزد در دوره‌های قاجار و پهلوی است. شخصیت اول داستان، جوانی دانشجوست که تحت تعقیب نیروهای ساواک قرار گرفته و به یزد فرار کرده است. جوان دانشجو پس از ورود به شهر یزد در دانشسرای مقدماتی مشغول تدریس شده و در ضمن با برخی افراد محلی و خاندان‌های اشرافی یزد هم آشنا می‌شود.

در دنیای اطلاعات و رسانه با گسترش شبکه‌های مجازی گرایش به اطلاعات لحظه‌ای و جذاب، شدت گرفته و روزبه‌روز کتاب مهجورتر می‌شود. در دل این سرعت جابه‌جایی اطلاعات، "کتاب" انسان را لحظه‌ای می‌نشاند و او را وامی‌دارد که با طمأنینه و به دور از شتاب‌زدگی، بیاموزد از بزرگان، از تاریخ و از هرآنچه که آموختنی‌ست.

 
کتاب خواندن برای مردم جامعه‌ای که طلب پیشرفت و تعالی دارند ضرورتی‌ست اجتناب‌ ناپذیر.
 
از این‌روست که رهبر معظم انقلاب می‌فرمایند: «من هر زمانی که به یاد کتاب و وضع کتاب در جامعه خودمان می‌افتم، قلباً غمگین و متأسف می‌شوم. این به خاطر آن است که در کشور ما به هر دلیلی که شما نگاه کنید، باید کتاب اقلاً 10 برابر این میزان، رواج و توسعه و حضور داشته باشد.»
 
پس هر چه کتاب بخوانیم کم است، چون کتاب خوب زیاد است؛ و ما هم در اینجا تلاش خواهیم کرد تا این کتاب‌ها را معرفی کنیم.
 
***
 
از ماجراهای انقلاب 57 در نقاط خارج از تهران چه می‌دانیم؟ از تاریخ انقلاب اسلامی بیرون از پایتخت چقدر اطلاع داریم؟ روایت تاریخ معاصر ایران چه در اسناد و منابع تاریخی و چه در آثار هنری همچون داستان و رمان، تحت‌الشعاع وقایع و رویدادهای پایتخت است و جای خالی روایت‌های بومی از انقلاب اسلامی احساس می‌شود. 
 
مرحوم امیرحسین فردی خوب می‌دانست که اگر تاریخ انقلاب اسلامی در نقطه‌نقطه‌ی این مرزوبوم روایت نشود، مشارکت همه‌ی مردم و اقوام و اصناف در تحقق انقلاب به فراموشی سپرده خواهد شد. وی از سویی این جای خالی را خوب درک کرده بود و از سوی دیگر ظرفیت دانش و قلم حکیمیان را در باب تاریخ معاصر ایران خوب شناخته بود؛ از این رو به وی پیشنهاد نگارش رمان انقلاب البته در تاریخی بومی و با ادبیاتی بومی را به وی می‌دهد. حکیمیان هم «نه» نمی‌گوید و با عزمی آهنین مشغول می‌شود؛ پژوهش‌ها و مطالعات لازم را انجام می‌دهد و دست به قلم می‌شود و بعد از 5 سال اثری خلق می‌شود با عنوان «برج قحطی». اثری که توجه نویسندگان و منتقدان مختلف را جلب می‌کند و در نهمین جایزه ادبی جلال به عنوان اثر تقدیری بخش رمان معرفی می‌شود.
 
حکیمیان بزرگ‌شده‌ی یزد است. با واژگان و لهجه‌ی یزدی به‌خوبی آشناست. رمان را که می‌خوانی درمی‌یابی دایره‌ی واژگان بومی حکیمیان تمامی ندارد. برج قحطی علاوه بر داستان اصلی و محوری، پر است از خرده‌روایت‌ها و خرده‌داستان‌ها. خیال نویسنده همچون اسب سرکش رام‌نشدنی این‌سو و آن‌سو می‌رود؛ در کوچه‌پس‌کوچه‌های یزد و در حال و گذشته، اما چیره‌دستی نویسنده این اسب سرکش را رام کرده و نمی‌گذارد که مخاطب در دل اطلاعات مختلف تاریخی و خرده‌داستان‌ها، روایت اصلی ماجرا را گم کند.
 
این رمان روایتگر بخش‌هایی از تاریخ محلّی یزد در دوره‌های قاجار و پهلوی است. شخصیت اول داستان، جوانی دانشجوست که تحت تعقیب نیروهای ساواک قرار گرفته و به یزد فرار کرده است. جوان دانشجو پس از ورود به شهر یزد در دانشسرای مقدماتی مشغول تدریس شده و در ضمن با برخی افراد محلی و  خاندان‌های اشرافی  یزد هم آشنا می‌شود. شخصیت اصلی داستان که برای دیدن چند نسخه‌ی خطی به خانه‌ی علی‌ارفع‌خان یکی از اعیان یزد رفته، دل در گرو عشق دختر جوان وی می‌گذارد. در همین حین او با گروهی از جوانان مذهبی و انقلابی شهر ارتباط می‌یابد و می‌فهمد که قصد ترور دادستان نظامی ارتش شاهنشاهی را دارند. قضیه ترور لو می‌رود و فرد مذکور به همراه برخی دوستانش دستگیر می‌شود. وی در بازداشتگاه تحت شکنجه‌های فراوان قرار گرفته و هر بار که او را برای بازجویی می‌برند، بخش‌هایی از شخصیت ناپیدای راوی برای مخاطب رو می‌شود.
 
رمان آنقدر خوب از آب و گل یزدی درآمده که اغراق نیست اگر بگوییم بوی کاه‌گل دیوارهای خانه‌های کویری را هم می‌توان از درونش استشمام کرد.
 
«زین‌العابدین‌خان می‌بیند بد شَمله‌ای شد؛ نه آن وقتی که باد بر بیرق مشروطه می‌خورد کسی می‌خواستش، نه حالا که مشیر شده نایب‌الحکومه و نماینده‌ی تام‌الاختیار عین‌الدوله و ممدعلی‌شاه. این می‌شود که پیه پاچال‌داری را به تن می‌مالد. فکر حکم و حکومت از سر در می‌کند، می‌رود توی کاروان‌سرای خِتکی‌ها می‌ایستد، بنا می‌کند به معامله و خریدوفروش. هر چی هم مردم اطرافی یا هم‌چراغ‌ها پشت سر و گاهی حتی جلوی روی لنترانی بارش می‌کنند، به خود نمی‌گذارد، به زن‌هایش هم می‌گوید:"هر روزی یک روزی است دیگر، چرخ ما هم برگشته، اصلا این پسر زال، تف و لعنتی بود که خدا ثمره‌ی بی‌غیرتی‌ام انداخت توی صورتم."»